گچ پژ
 
 
خاطرات معلم قرآن مشهدی پارسال و حالا مربی پرورشی امسال
 

بسم الله الرحمن الرحیم

از تدريس قرآن تا بيان داستان

در مورد اولین سال تجربه ام در تعلیم قرآن مروري دارم بر كارنامه تدريس ام:

1. مشورت با دوستان و همکارانی که در زمينه تدريس قرآن كار كرده بودند اولين اموري بود كه دنبالش بودم، از چند عالم هم راهنمایی خواستم کتابهایی را در این زمینه مطالعه کردم. ضمن اينكه قبلا دوره مهارت های تدریس را هم گذرانده بودم.

2. اولین جلسه از کلاس هایم را به شناخت دانش آموزان پرداختم. از همه خواستم دفترچه ای تهیه کنند. در یک سمت آن قواعد و دستور زبان قرآن را یادداشت کنند و در سمت دیگر آن نکات تربیتی مثل حدیث.

3. دانش آموزان این مدرسه در روخوانی قرآن ضعیف بودند. روشی در دوره مربی گری قرآن آموزش دیده بودم كه طبق آن ابتدا آيات به صورت بخش خوانی و سپس کلمه خوانی خوانده مي شود و بچه ها تكرار مي كنند و بعد جمله خوانی و ترتیل که با تکرار بچه ها همراه بود.

4. گاهی خودم آیاتی را به قرائت می خواندم.

5. گاهی اوقات حدیثی را با آهنگی خود ساخته آماده کرده پای تخته می نوشتم ،می خواندم و سپس بچه ها یاد می گرفتند و پس از من تکرار می کردند. و بعد تعدادی از بچه ها را انتخاب کرده از آنها می خواستم تا در مراسم صبح گاه به صورت تواشیح بخوانند.

6. چند باري هم شاگردانم را به نماز خانه بردم براي تماشا و گوش دادن به تلاوت هاي برتري مثل تلاوت هاي دوران كودكي استاد جواد فروغي . اين باعث مي شد بچه ها انگيزه پيدا كنند براي خوب خواندن قرآن.

8. برگه هایی را با مشورت یکي از دوستان معلم قرآنم تهیه کردم به نام برگه انس با قرآن. می بایست در آن بچه ها هر شب 20 دقیقه پیش مادر یا پدر خود در منزل قرآن کار کنند و والدينشان در آن برگه به آن ها امتیاز دهند. ابتدا برگه ها را هفته ای دو بار نگاه می کردم حجم برگه زیاد بود. وقت زیادی می گرفت بعد ها هفته ای یک مرتبه برگه هايشان را بررسي مي كردم. نكات خاصي را هم در رابطه با برخي شاگردانم در آن برگه ها يادداشت مي كردم تا والدين به آن توجه كنند.

9. چون اهداف تربیتی ام صرفا تربیت یک قاری نبود مدتی که گذشت به ذهنم رسید سر کلاس قصه هم بگویم و بدین ترتیب اولین تجربه ای قصه گویی هم در من ایجاد شد. یادم می آيد اولین قصه ی که می خواستم بگویم از کتابي بود به نام "قصه ی ما همین بود". چند بار قصه را در منزل خوانده بودم. قسمت هاي كليدي داستان را یادداشت کرده بودم در برگه اي تا در بيان داستان هیج جایی را فراموش نکنم. به نظرم خوب جواب داد. دو قسمتی هم شد. وقتي قسمت اول را تمام كردم بچه ها ضد حال خوردند و خيلي اصرار كردند تا ادامه داستان را بگويم تا آن را بشنوند. من هم می گفتم اول کلاس کمی قرآن بخوانیم و بعد قصه مي گم.

10. از کارهای دیگرم این بود كه در برخی مناسبت ها از بچه ها می خواستم انشا بنویسند در رابطه با سیاست و مناسب های روز. مثل انشا یی در رابطه با نه دی یا نامه ای به نوجوان بحرینی. بد نبود هر چند میتوانستم در رابطه با بهتر شدن انشا هایشان هم کمک شان کنم اما فرصت اجازه این کار را به من نمی داد. همین که مدتی را به فکر فرو می رفتند تا مثلا به حال و هوای بحرین یا جاهای دیگر فکر کنند تا چیزی بنویسند ارزش داشت. و این که بفهمند با این که کودک هستند می توانند کاری انجام دهند حتی در حد نوشتن يك نامه برای دوستان مسلمان کشورهای دیگر.

ضعف هایم نيز برمی گردد به نوع کلاس داری. ترس داشتم اگر خشک برخورد کنم بچه ها زده بشوند از قرآن. به همین خاطر شلوغی در بیشتر کلاس هايم به وفور دیده می شد. به هر حال این سال هم گذشت و حالا تصمیم دارم برای این سال اگر مربی قرآن يا هر چيز ديگري كه بودم محبت را با ابهت بیشتری نشان دهم ضمن اینکه در تکلیف گرفتن از بچه ها جدی تر باشم. به بچه ها مسئولیت های مختلفی بدهم. کارهای گروهی بیشتری انجام دهم دانش آموزانی که قرآن شان بهتر است را بر نظارت درس سایر دانش آموزان بگمارم. از امتیاز های مختلف و حساب شده استفاده کنم. ساعتی را در هفته اختصاص دهم به ملاقات با ولی دانش آموز و ...

ان شاالله به حول قوه الهی

 |+| نوشته شده در  شنبه 26 شهریور1390ساعت 20:41  توسط ابراهیم ابوذری  | 
 
  بالا